در نظر آنانی که بهره ای از اندیشه، نکته ای از حکمت و جرعه از احساس های شگرف انسانی به ارث برده اند شاید رازآمیز بودن خلقت نمود بیشتری داشته باشد آفرینش انسان- نه تولید مثل که کار ماشین جوجه کشی است، بودن انسانی با همه آن شگفتی های عظیم در ساختمان فیزیکی و روانی، و هجرت انسان شاید شگفت انگیز ترین مجهولات در کنار سولات بی جواب درباره هستی و پیدایش آن و سرانجام و پایان آن باشد. در نظر این گروه که افق را نه بهر یک اتفاق زیبا بل از منظر یک علامت می نگرند و یا در پاییز چنان می نگرند که در شعله های رقصان افسونگر آتشی در دل شب تاریک سرد در غاری تنها همراه با زوزه گرگ تنها در آن سوی قله که به ناکجاآباد می نگرد و یا با غرق شدن در سفره مروارید درخشان آسمان شب کویری به اندیشه ژرف فرو رفته و هوای دیاری آشنا را دل کویر برای خویش زنده می سازد را چگونه می توان بر رخ کاغذ به تصویر کشاند، گاه برای رساندن معانی شگرف باید خاموش گشت و سکوت اختیار کرد – 25سال معانی عظیم زندگی علی مگر با غیر از سکوت قابل گفتن بود، کدام کلمه و جمله و قلم وکتاب را یارای توصیف آن منبع عظیم خدایی است که باید بر جان وحی شود، آن را باید با قلم ارادت بر صفحه پاک ضمیر باطن نوشت و از مرجع فطرت تفسیر خواست که چرا نخلستان باید مخاطب قرار گیرد و چاه محرم- و گاه باید خود کلمه گشت و جمله که پروردگار عالم بر قلم سوگند می خورد و انسان را شاگرد خویش می نامد و گاهی باید نوشتن را زندگی کنی.
این موجود شگفت آور که انسان نام دارد چه مصیبت ها که ندارد و چه درد ها و غمهای حقیر و زبون بر او مستولی نشده، و چه آرزوهای خرد و حقیر و پست او را چو پیله در چنبره خویش فرو نبرده و همچو زاغ لجن خوارش نکرده و چه سرنوشت نکبت باری را برای او به ارمغان نیاورده، و چه فرهنگ پست و کوتهی که -عرف است و همه بدین منوال می روند و همرنگ جماعت شدن که شیوه توجیه گران خواب زده است- دین او نشده است و چه دغدغه های اساسی برای تعمیر ساختمان و تعویض ماشین و پوز دادن و مهمانی دادن و غفلت گزیدن که ندارد. پول و پررویی و شکم چرانی و شکم بارگی قبله حاجت او و کلاه برداری که شگفت ترین ترفند کلاه گذاری است هنر او و ظاهر سازی و چاپلوسی مذهب او. برای ذره ای برخورداری بیشتر حاضر به قربانی همه زیبایی ها، هنرها، احساسات خدایی است که به ودیعه به او سپرده شده است و واقعا جای تعجب دارد اگر نگریستن در این گروه به اندازه نگریستن در گروه اول تعجب انگیز نباشد، منتهی در گروه اول حسرت دیدارشان را داری و در این گروه غصه دیدارشان.
زندگی بی دوست جان فرسودن است
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
باری این قصه سر دراز دارد و پایانی بر آن متصور نیست و که می داند که افلاکیان ملکوتی سبک خیال تا کی باید با معیاری های خاک نشینان خاک بین خاک فهم خاک الود خاک دوست تفسیر شوند
شاید روزی یا شبی و یا در لحظه ای، آنی با جرقه ای، انفجاری یه راز از آن اسرار نگفته بر ملا شود و چه کسی آن هنگام سرمست و سبک بال آهنگ پرواز خواهد کرد
+ نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط رهگذر
|
آشنا بود و تنها چو ماه
چشمانش لبریز از اشک و آه
جز غم و غربت نبود او را کسی همراه
آشنا بود و بی ریا ، نشانی ها ز او پیدا
در کوچه سار شبها
امیدی بود در دل کودکی تنها
آشنا بود آشنا
آشنا زهمه جدا بود
جدا زخدا نبود آن آشنا
آن آشنا زین آشنا نشانی ها داشت
نشان زبهر این آشنا جز آن آشنا نداشت
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط رهگذر
|
در زندگی اجتماعی و در تعامل با دیگران مخصوصا دوستان و نزدیکان، گاه گاهی کدورت هایی پیدا می شود که در موارد بسیار به خاطر مسائل جزیی و نه چندان مهم می باشد. کینه ها و دشمنی ها معمولا از موضات کم اهمیت شروع شده و بتدریج تقویت می شوند.
برای همه ما این تجربه رخ داده که وقتی دوستی از کنار ما می رود- به مسافرت طولانی می رود و یا برای همیشه از کنار ما می رود و ما دیگر دسترسی به او نداریم- این تکان، این شوک چنان پرهیبت است که همه خاطرات تلخ را نابود می سازد و یه حس عجیب از نوع غربت همه وجود ما را فرا می گیرد و در اون لحظه شاید به این فکر کنیم ای کاش هیچ وقت حوادث تلخ برای ما پیش نمی آمد، چه خوب می بود اگه هیچ وقت از هم کینه به دل نمی گرفتیم؟ سفر می تواند نقشی همچون پالایش در وجود ما بازی کند اگر همیشه بدان بی اندیشیم، اینکه زمانی ما از هم جدا می شویم و روزی روی در نقاب خاک خواهیم کشید و بر سر همه عقده های ما خاک حسرت خواهد نشت. در روابط انسانی اگه بیاندیشیم که همه مسافریم آن وقت غنی و فقیر، ثروت و فقر، زشت و زیبا برای ما یکسان خواهد بود اگر و فقط اگر بدانیم مسافر دیار ابدیم و تنها سفر می کنیم و تنها انبوه خاطرات است که از ما بر جای می ماند.
" جهان صحنه یکتای هنرمندی ماست/ هر کسی آید و نغمه خویش خواند و رود- خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد"
در روابط با دوستان، خانواده، پدر و مادر و همه آنهایی که طرف ارتبط ما در زندگی هستند بطرز شگفت انگیزی می تواند زیبا شود اگه بدانیم سفر ما را انتظار می کشد.
"چو خواهی بر گور من بوسه دادن/ رخم را بوسه ده اکنون همان مردمانیم "
چند روزی است که ماه رمضان فرا رسیده و ما مسافران این ماه و یا این ماه مسافر دلهای ماست اگه به آخرین روز و آخرین افطار این ماه بیاندیشیم - آن هنگام که احساس جدایی و تنهایی دل های بزرگ و شگرف را به ناله وا می دارد – شاید کمی متفاوت تر از هم اکنون باشیم.
+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط رهگذر
|
سه نیاز اساسی زندگی:
دوست
هنر
فلسفه
+ نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط رهگذر
|
در این لحظات تنهایی، در این عصر بی خبری و در این زندگی بی دردی، جز تو ای خوب مهربان من کسی جوابگوی نیاز و احساس من نیست. در لحظاتی که دلم می خواهد در کنارت همه عقده ها و دردهای خویش را با چشمان نمناک و مشتاق نجوا کنم. آن هنگام که همچو طفل گریز پایی که مادر مهربان خویش را در کوچه پس کوچه های شهر گم کرده و آرام و بی صدا در خلوت تنهایی خویش در زیر باران بی کسی به شوق رسیدن به مادر خویش می گرید – و دل هر رهگذری از دیدن این همه شوق به تشویش می افتد- ترا می جویم تنها امید من، بودن تو در همین نزدیکی هاست که مرا می نگری و احساسم، اندیشه ام ، نیازم و همه وجودم ترا آرام و بی ادعا می جوید.
ای خدا:
ما بندگان تو دیری است که بردگی غیر ترا پذیرفتیم و از افتخار بندگی تو بدر آمدیم، شهوت ها، شهرت ها- که گم شدن در دیگری است- و لذت طلبی های پوچ مادی و اطاعت کورکورانه آرزوها و ههوسهای بی حاصل ما را از تو دور ساخته و به پرتگاه نیستی و هلاک کشانده است. لبخند رضایت شیطان در حال شکفتن است و می دانم هرگز تو مسرت شیطان را بر مصیبت ما ترجیع نمی دهی هر چند ما خویش جشن شادی او را تدراک ببینیم
ای خدای بزرگ:
ای نگهبان ابراهیم در آتش، ای فریاد رس یونس در سیاهی ظلمات و ای اجابت کننده دعوت زکریا، ای نگهبان هستی ، بر ما مپسند خواری و ذلت بی تو بودن را، بر ما مپسند ماندن و پوسیدن در خاک را، بر ما بسیار سخت خواهد نبودن با تو و بودن با غیر تو.
ای خدا:
ما هر چند در خاک گرفتار شذیم اما اندیشه افلاک از ذهن ما بیرون نرفته، ما هنوز عالم پاک را افسانه نمی دانیم و هنوز پرواز را آرزو داریم و هنوز از ماندن خویش خوشنود نیستیم
ای مهربان:
می دانم زندگی بی تو مرگ سیاه، و خوشبختی بی تو بدبختی آزار دهنده و سعادت بی تو شقاوت ننگین و علم بی تو جهل مرکب و لذت بی تو الم دردناک و شادی بی تو غم کشنده و بهشت بی تو جهنم سوزان و حرکت بی تو سکون مطلق است
ای خدای توانا:
ای خدای رعد و باران، شورهزار وجود ما احتیاج به باران سیل آسای رحمت تو دارد، ابرهای هدایت خویش را بر صفحه تاریک و ظلمانی دل ما روانه کن و تندر بشارت خویش بر فضای یاس آلود ما زن و باران حیات بخش خویش بر خاک مرده نا فرو ریز تا جوانه های شوق در وجود ما رشد کند و غنچه های دوستی تو بندگان تو شکوفه زند و آنگاه پروانه های زیبای خویش بسوی باغ تازه شکفته فرست
خدایا:
می دانم هر چه بیشتر اوج بگیریم همچو عقاب که با بالاتر رفتن کوچکتر می شود در دیدگاه آنان که با پرواز بیگانه هستند کوچکتر می شویم، پس ای خدا ما را از بزرگ بودن در چشم آن بیگانان دور بدار
+ نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط رهگذر
|
تبعید، اسارت، غربت ، رهایی و آرامش سرنوشت محتوم هر انسانی که از بودن خویش به تنگ آمده و آرزوی عظمت های مافوق بودن را از همه وجود خویش فریاد می کشد. زندانی حبس ابد -که زندان را پذیرفته- البته از این قاعده برون است . آنانی که چهاردیواری شان کعبه مقصودشان گشته و از همه مواهب برخوردار و هیچ نیازی برای برون رفت از زندگی آسوده و بی دردسر خویش نمی بینند. لبخندهایی که همیشه صدای قاه قاه میدهند هیچ گاه از چهره مصمم و مسرور و پیروزمند اینان دور نمی شود چه اینکه گفته اند هر چهره ای با لبخند زیباتر است- مگر نیست نمی دونم شاید ! با قهقهه چطور؟ زیباتر نیست؟
اما در دگر سو عده ای اندک که در چهره شان نشانی از نشانی های رایج زندانی نیست در سلول های تنگ تر به انتظار حادثه ای انگار از نوع پرواز، فرار هستند. از چهره شان پیداست که در به حای دیگری باید کوچ کنند انگار غروب خورشید در دشت تنهای دور از شهر ، اقیانوس های دور دست و قله های تنها انتظار اینان را می کشد. اینان نیز باید همراه دسته اول بودن در زندان را تحمل کنند و هر روز نیر شاهد نیش خندهای دسته اول باشند.
تا کی این داستان ادامه دارد نمی دانیم اما همواره دیدیم و شنیدیم و خواندیم- در فیلم ها، تئاترها، کتاب ها و موسیقی ها- که سرنوشت محتوم انسان در این سرا تولد در زندان و دم زدن در زندان تا لحظه مرگ که جنازها را از در زندان بیرون می برند است- البته بعضی ها در همان زندان در خانه امن خویش دفن می شوند.
داستان زندان و زندانی و فرار تمامی ندارد و هر انسانی سناریوی خاص زندان خویش را دارد که باید بازی کند و این سناریو نه از پیش نوشته که هر لحظه نوشته می شود و برای آیندگان بصورت فیلم نامه ای از پیش نوشته در می آید.
امید که بازیگری هنرمند- که برای همیشه غرق نقشش می شود- و نویسنده ای توانا در فیلمی باشیم که خود کارگردانش هستیم و خدا منتقد فیلم که گاهی لبخندها و اخم هایش به بهترین شدن سناریو کمک غیر قابل انکار می کند اگر هنوز مغرور و مسرور هنر و توانایی ها و استعدادهای خویش نشده ایم که ظلمات است و باید از خطر گمراهی ترسید و لذا استمداد کمک از خضر راه داشت.
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط رهگذر
|
با بودن او فرصتی برایم نمونده تا از کسی بگویم و خاطره ای نقل کنم و یا مدحی گویم و یا حتی نقدی. چه انسان در آستانه ظهور آفتاب عالمتاب دیگر از کرم شب تاب نمی گوید و از جغد شوم نمی نالد-شب وقتی می آید که خورشید برود و وقتی خورشید همیشه در دلی جا گرفت نه شبی هست نه جغدی و نه شب پره ای- حدیث خویش گفتن در شب تاریک خودبینی جز فریبی در برهوت کوته بینی نیست
پایان این شب تاریک جز با طلوع خورشید در دل های خسته از تاریکی ممکن نیست و تا شهاب های سهمگین بیداری و رهایی و پرواز در جان آدمی باریدن نگیرد آرزوی تماشای خورشید برای همیشه در گورهای تنگ و تاریک رضایت از خویش و برخورداری هر چه بیشتر مدفون خواهد بود چه اینکه اولین خواسته می تواند شکستن گور بی خبری باشد
تا بعد
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط رهگذر
|